واحسرتا جامونده ایم از شهدا...!

شايد روزي من هم پروانه شوم چه آشناست اين سرزمين و نسيمي كه از سينه آن مي‌وزد و خاطرات از ياد رفته‌اي را در قبرستان غمگين ضميرم جان مي‌دهد. دست در افق خونرنگ خورشيد مي‌شويم و احرام مي‌بندم. و اين منم و تنها من كه به راستي براي يافتن همين «من» تمام دنيا را زير پا نهاده‌ام.اكنون در برزخم و در پاياني‌ترين مرز خويش. دل را سجاده مي‌كنم و شكوفه نيايش را به درياي شفاعت مي‌نشانم، وارد ميقات مي‌شوم. نخل‌هاي رشادت سر به آسمان كشيده، مشغول مناجات‌اند و زمين و خاك نيز و هر آنچه در اين سرزمين مي‌بينم. بي‌اختيار شروع به خواندن زيارتنامه مي‌كنم، انگار اذن دخول اين كوير مناجات عاشقانه عاشوراييان است: «السلام عليك ايها الغريب»اينجا كجاست؟ نمي‌دانم... برزخ است يا بهشت، نمي‌دانم! عجب كلافه‌ات مي‌كند اين سكوت و اين برهوت و زمزمه عاشقانه‌اي كه سرهاي بي‌بدن سر داده‌اند و من تنها آن را احساس مي‌كنم. من در دورترين دور هستم و آنها در بزم وصال!

دعوت نامه ی سفر سرخ / دلنوشته ی راهیان نور

سلام نمی دانم از کجا بگویم ؛ از کجا شروع کنم ؛ قلمم را برای نوشتن کدام قسمت از این قصه بر صفحه روانه کنم؟از عظمت این داستان دست و قلمم می لرزد آنقدر عظیم است که قلم از نوشتن تمامی آنها عاجز است! داستان سرخ شهادت!آنگاه که فرزندان روح الله لبیک گویان ، یعقوب وار به عشق یوسف گمگشده شان یعنی شهادت رهسپار آن دیار شدند؛ رهسپار آن کربلایی که در سنگرهایش بر گناه نکرده توبه می کردند ، سرزمینی که در آن نمازهای شب  را غرق در خون شروع می کرند و در بهشت الله سلام می دادند... « السلام علیک ایها الشهدا و الصدیقین و السلام علی السیدکم ، الحسین (ع) »بسیج دانشجویی دانشگاه یزد ، راهیان نور خواهران شهدا کاش شما را بیشتر بشناسیم و بتوانیم پیرو خوبی در راهتان باشیم ، کاش بتوانیم آن سرزمین نور را درک کنیم! سرزمینی با قطعه های اروند ، طلاییه و سه راهی شهادت ، شلمچه و گودال قتلگاهش ، فکه و رمل هایش ، هویزه و تن های لگد مال شده زیر تانک ها ، معراج شهدا و استخوان هایی که علی اکبر رفتند 

تپه‌ای با 18 پیکر بی سر

اولین جایی که بازدید کردیم، به رأس الشهداء معروف بود. دو اتاق در بالای یکی از تپه های مشرف بر شهر سنندج که محل استراحت بچه های سپاه بود و در منطقه ای کاملاً سوق الجیشی قرار داشت و پرچم جمهوری اسلامی بر بالای آن در اهتزاز بود.راهنما توضیح داد که اینجا مکان بسیار مقدسی است؛ چراکه چند ماه قبل حادثه ای بسیار جانسوز در آن رخ داده. او تعریف کرد که...اسفند ماه 1363 قرار شد در ایام نوروز، تعدادی از دانش آموزان ممتاز بسیجی را در قالب اردوی بازدید از مناطق جنگی به کردستان ببریم. یکی از پایگاههای پشتیبانی کننده جنگ در کردستان، سپاه اصفهان بود و قاعدتاً کارها برای ما اصفهانی‌ها، در آنجا بهتر هماهنگ می شد. ایام گذشت تا روز موعود فرا رسید. ساعت 6 عصر، همراه با دو روحانی، آقایان مرتضوی و شاکران با یک اتوبوس از اصفهان حرکت کرده  بعدازظهر فردا به پادگان سنندج رسیدیم.این پادگان چند ماهی بود که امنیت نسبی پیدا کرده و از زیر خمپاره های ضد انقلاب خارج شده بود. در ساختمانی درون پادگان مستقر شدیم. 

خرمشهر؛ اسطوره پایداری

همواره در بسیاری از شاهکارهای ادبی جنگ جهان، از شهرهایی نام برده می شود که به خاطر مقاومت های مردمی درمقابل متجاوزان، به سمبل مقاومت ملی تبدیل شده اند. مقاومت مردم مسکوعلیه لشکر ناپلئون، ایستادگی مردم فرانسه در زمان اشغال، مقاومت مردم لنینگراد با ۸۷۲ روز محاصره و... دستمایه صدها کتاب در جهان قرار گرفت است، اما خرمشهر در آثار ادبی ما چگونه بوده است؟ارتش عراق در شهریور ۱۳۵۹ با هدف تصرف چند روزه ایران و با حمایت گسترده برخی قدرت های بزرگ جهان و منطقه، حمله وسیعی راعلیه ایران آغاز کرد. هدف تصرف، خرمشهر بود، اما در همان روز های نخست، ارتش آماده و مجهز عراق در مقابل مقاومت های مردمی در این شهر زمین گیر شد. این مقاومت ۳۵ روز طول کشید. خرمشهر ۵۴۵ روز در اشغال دشمن ماند؛ تا در عملیات «بیت المقدس» در روز سوم خرداد سال ۱۳۶۱ آزاد شد.

ادامه نوشته

كيست بداند؟..

چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه كسی میداند هرسوت خمپاره فردا به قطره اشكی بدل خواهد شد
واین اشك جگرهایی راخواهد سوزاند؟
 کسیت بداند:
جنگ یعنی سوختن، یعنی ویران شدن، آرامش مادری كه فرزندش را همین الان با لالایی گرمش در آغوش خود خوابانیده، نوری ،صدایی، ریزش سقف خانه، وسرد شدن تن گرم كودك در قامت خمیده مادر؟

ادامه نوشته

نماهنگ و کلیپ های تصویری