واحسرتا جامونده ایم از شهدا...!
شايد روزي من هم پروانه شوم چه آشناست اين سرزمين و نسيمي كه از سينه آن ميوزد و خاطرات از ياد رفتهاي را در قبرستان غمگين ضميرم جان ميدهد. دست در افق خونرنگ خورشيد ميشويم و احرام ميبندم. و اين منم و تنها من كه به راستي براي يافتن همين «من» تمام دنيا را زير پا نهادهام.اكنون در برزخم و در پايانيترين مرز خويش. دل را سجاده ميكنم و شكوفه نيايش را به درياي شفاعت مينشانم، وارد ميقات ميشوم. نخلهاي رشادت سر به آسمان كشيده، مشغول مناجاتاند و زمين و خاك نيز و هر آنچه در اين سرزمين ميبينم. بياختيار شروع به خواندن زيارتنامه ميكنم، انگار اذن دخول اين كوير مناجات عاشقانه عاشوراييان است: «السلام عليك ايها الغريب»اينجا كجاست؟ نميدانم... برزخ است يا بهشت، نميدانم! عجب كلافهات ميكند اين سكوت و اين برهوت و زمزمه عاشقانهاي كه سرهاي بيبدن سر دادهاند و من تنها آن را احساس ميكنم. من در دورترين دور هستم و آنها در بزم وصال!

شهید نادعلی چالی نژاد